خرید بک لینک
دوباره مدتهاست که نمی نویسم.دو سه ماه فقط سه تار رفتم و تا اومدم تاتی تاتی کنم تو نواختن.همه چی تعطیل شد.البته با یه اتفاق خوب غیرقابل پیش بینی.من بدون هیچ برنامه ی از قبل تعیین شده ای یهو هل داده شدم توی مسیری که قبلترها ،سالها غیر رسمی و تقریبا بدون جیره مواجب واسش زحمت می کشیدم و عشق می ورزیدم.من توی آزمونهای کتبی و عملی و در انتها گزینش معلم استخدامی اموزش و پرورش شدم.و نگم چقدر آموزگاری ازم تایم می بره با این دوتا فنقل و کار منزل و هیچی دیگه...الانم فرصت نوشتن نیست...فعلا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا امیری تاريخ: يکشنبه 10 دی 1402 ساعت: 14:04

فقط اینو بنویسم و برم لالا.

امروز بعد از ۴ماه شماره هیچکسو نداشتن درحالیکه درب در دنبال ارتباط گرفتن با مهسا دوست دوبلور بااستعداد و مهربونم بودم و میدونستم نی نی ش دیگه اینروزا باید بدنیا اومده باشه یهو در یه معجزه و یه ارتباط شمارشو یافتم.

و الان بهش پیامک دادم.

برچسب: نویسنده: آریا امیری تاريخ: سه شنبه 4 بهمن 1401 ساعت: 12:51

امروز برخلاف روزای دیگه صبح نذاشتم تارا با باباش بحرفه برا اینکه میدونستم کیک و بادکنک و اینا رو لو میده.دوبار مهدی زنگ زد ازونطرف ب تارا گفتم اقا پلیسه ست بامن کار دارهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا امیری تاريخ: جمعه 16 ارديبهشت 1401 ساعت: 10:38

سردردهای یکطرفه ی این دوماه خوشه ای احتقانآبریزش چشم درد شدید دندان درد یکطرفه و ... از عوارض بارداری.اون از تهوع ها ،اینم از این.

مامان اینا قم و سرای ایرانی و دست خالی

بافتن ریشه های فرش و کش رنگی...

خروس بی خروس

عرق شاتره و کاسنی

گوشت چرخ کرده ها

فریزر پر شد.خیال راحت

برچسب: نویسنده: آریا امیری تاريخ: پنجشنبه 28 اسفند 1399 ساعت: 3:56

نی طعم دار و شیر.بازارگل و گیاه سه تا گل اپارتمانی خوشگل برای سه گلدان خالی شده مان.نان بربری.فلاکس چای و پنیر تبریزی.اتوبان همت.خیابان بهار.جای پارک.پاساژ بهار و چهلستون.وضو.نماز.مهد تارا.مارک.شیشه اویت.کارترز.کفش تارا.کارترز و اسباب بازی پولی.پشمک.ذرت مکزیکی.

جمهوری.خواب تارا.بامیه.سنگین تارا.تکه لباس و جوراب شلواری و روسری من و شلوار و باقی...

خانه غذا خسته

برچسب: نویسنده: آریا امیری تاريخ: پنجشنبه 28 اسفند 1399 ساعت: 3:56

سه شنبه شب وقتی که حمام قبل از عمل را ب سرانجام میرساندیم،تلفنم زنگ خورد و بیست دقیقه بعد مهمان عزیزتراز جانی امد به خانه مان که تمام وجودم را ب هیجان انداخت.من،شوشو و تارا سراز پا نمیشناختیم.تا نیمه شب گپ و گفت و خنده بود و تجدید خاطره .استاد عزیزتر از جانم... انقدر عرق هیجان بودم که تمام شب را نخوابیدم.کارهای باقی مانده و پختن قرمه سبزی ناهار فردا که مادرشوشو و پدرشوشو مهمانمان بودند.تا صبح بیدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا امیری تاريخ: پنجشنبه 28 اسفند 1399 ساعت: 3:56

کسی چمیدونه چقد دلم تنگهاینجاس...ولی نمیشه برگشت...نمیشه نوشت...نه فرصتی هست نه نت خانگی.با گوشی واقعا حوصلشو ندارم

برچسب: نویسنده: آریا امیری تاريخ: شنبه 29 دی 1397 ساعت: 8:00

اوفففف چ جشنی شد.همه چیز عالی. وقتی تارا توی شکمم بود یه لباس کفشدوزکی براش خریده بودم مخصوص تولد یکسالگیش.و تولدش هم با تم کامل کفشدوزک برپا شد.جالبه ک اعضای خانواده هم بیشتری ها تم رو رعایت کرده بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا امیری تاريخ: دوشنبه 5 شهريور 1397 ساعت: 22:00

اخ خدای من.هنوز هم باور نمیکنم پرواز کردم...اینبار در بیداری و نه در رویاهایم.یک پرواز فوق العاده که هرلحطه و زمانم دیگر درگیرش شده و لحظه ای از فکر کردن و لذت بردن ازش دریغ نمی کنم...

از ذوقم صبحانه نخورده فقط رفتم و شوشو و آجی ها رو کشاندم بدنبالم ک فقط برسم و زود برسم و بروم و بپرم و عشق کنم...

آخ خدای من.ای کاش...باز هم..ای کاش

برچسب: نویسنده: آریا امیری تاريخ: دوشنبه 5 شهريور 1397 ساعت: 22:00

ارزوی بودن در مسجدجمکران در شب نیمه شعبان ان هم وقتی ک مصادف شود با سه شنبه شب های آنجا ... رفتیم بسمت جمکران .بعدازظهر بود ک رسیدیم.حدود ساعت ۴ونیم یا۵.مسیرها مسدود و گاها متفاوت و تغییر یافته.جای پلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا امیری تاريخ: دوشنبه 5 شهريور 1397 ساعت: 22:00

جدیشب اجی سمیرااینا اخرشب از کربلا برگشتن و ما همه رفتیم استقبالشون.البته من و شوشو و تارا به مراسم داخل پارکینگ نرسیدیم ولی همه شیرینی و شکلات و دسته گل گرفتیم رفتیم خونشون یه ساعتی نشستیم چایی میوه خوردیم و برگشتیم.علی کوچولومونم کربلایی شد بلاخره.

راستی توی این هفته یه شب رو مهمون اقاکمیل و آجیم هستیم توی رستوران هم شام دفاعیه دکترا هم ولیمه کربلا.

برچسب: نویسنده: آریا امیری تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 17:55

همه چیز به طرز شگفت اوری عالیست...

وجود دخترک معصوم و نازم و دلبری هایش انرژی مصاعف به عاشقانه های ما بخشیده...

ولی آنقدر درگیر و مشغولم که واقعا از وب نویسی و اینجا که عاشقانه دوستش دارم دور افتادم...

تارای من الان۵ماه و نیمه است و نیازمند توجهات بیشتر و بیشتر...

کاش روزی بیام و همه این روزها رو بنویسم...

+ سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 12:2 توسط جوجو

برچسب: روزهای,نظیر, نویسنده: آریا امیری تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 18:06

نصف یکسال از بودنت کنارمان سپری شد و تو اینک ۶ماهه شدی دخترکم.دلبرکم...و هر روز و هر روز دلبری هایت بیشتر و بیشتر میشود.

حالا انقدر وابسته من و پدرت شدی که بی تردید به این همه اطمینان خداوند به ما شک میکنم.

حضورت لبخندت دلبری هایت تمامش امید است .۶ ماهگی ات مبارک

+ سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 11:17 توسط جوجو

برچسب: یکسالگی, نویسنده: آریا امیری تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 18:06

دلم برای میم میم تنگ شده.خیلی وقته ازش خبری نداریم و نمی تونیم بنا به دلایلی ازش سراغی بگیریم.

کجاست یعنی؟چه می کنه!؟

لطفا اگه اینجا رو می خونه بیاد بگه!

برچسب: میم, نویسنده: آریا امیری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:54

شوشو کلی خرید کرده واسم و تقریبا همه خریدای عید رو دوبل انجام دادیم.بابای نی نی هم کلی خوشتیپه امسال... دم خدا هم گرم .حسابی هوامونو داشته تو این مدت.میگن دختر که بیاد با خودش کلی برکت میاره.من با چشمای خودم از اول بارداریم تا الان اینو به وضوح دیدم.راستی اینم بگم دخمر برکت هستا ولی بارداری و جنین دختر حسابی رس مادر رو هم می کشه.ینی الان همه استخونای بدنم تق تق صدا میده.از قدیم گفته بودن اینا رو و من باور نمی کردم.الان مامان خودمو با این همه استخون درد و زانو درد مقایسه می کنم با مادرشوهرم که پیاده میره کربلا و برمیگرده ماشالا.الهی تن همه مادر پدرا سلامت باشه ادامه مطلب

برچسب: برکت, نویسنده: آریا امیری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:54

صفحه بندی