توی ماه های آخر بارداری ام و باید حتما یه سر به امامزاده حسن می زدم.جایی که رفتم و یه خانومی یه کیسه نمک گذاشت تو بغلم و گفت ایشالا حاجت روا بشی و من دعا کردم که هرچی به صلاح زندگیمونه برا من و شوشو پیش بیاد و توی همون ماه ها که دوبار پشت سر هم تو امامزاده صالح و امامزاده حسن نمک نذری دادن دستم یهویی ناغافل نی نی دار شدم و بعدها گفتم حتما صلاح بوده است.نمک خریدم و وارد امامزاده حسن شدم و برای همه حاجتمندا دست به دعا شدم.یه روز عالی در کنار شوشو با کلی خوردنی خوشمزه و خریدای رنگارنگ برای تارا و بعد هم دور دور کردنامون تو خیابونا و بعد هم ناهار سر از خونه آجی زهرا اینا درآوردیم که غذای نذری پخش می کردن بیرون و لحظه ی غافلگیریش وقتی بود که فهمیدیم غذای نذری ،نذر سلامتی تارا جون بوده و هر سال همین موقع باید ادا بشه...
فردای اونروزم با شوشو رفتیم حرم پدر معنویم و به حضرت شاه عبدالعظیم گفتم گمون کنم این آخرین بار قبل از زایمانمه که میام اینجا و ازش طلب کمک کردم برای زایمانم و دعا کردم برای تک تک عزیزایی که تو ذهنم میومدن.شامم یه دیزی مشت زدیم و برگشتیم خونه...
برچسب:
نویسنده: آریا امیری
تاريخ: سه
شنبه
3 اسفند
1395 ساعت: 23:08