ای خدا
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 4:54
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
فردا
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 4:54
شاید زود قضاوت کردم.منطور دکترم بیمارستان عرفان معروف در سعادت اباد نبود.از قصا یه بیمارستانی در حد هتل المپیک در همین چندماهه تو محل خودمون افتتاح شده به همین نام.بابا و مامان امشب اومدن دنبال من و شوشو و رفتیم بازدیدی از بیمارستان و بلوک زایمان و اینا داشتیم.معرکه بود.فردا صبح شوشو میره اداره شون ...
خونه
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 23:08
خونه بغلیمون رو دارن خراب می کنن.توی این هفته ها صدای پتک رو مغزمه،بارها ناجور با فروریختن هر دیوار هول خوردم و تا ساعتها تپش قلب داشتم و از قضا خونه مامان اینا هم دوس ندارم بمونم!کلا خونه خودمون راحت ترم و استرسم کمتره. بابا برای چندمین بار در مورد خونه باهامون صحبت کرد و پیشنهاد داد که وقتی اردیبه...
زیارت
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 23:08
توی ماه های آخر بارداری ام و باید حتما یه سر به امامزاده حسن می زدم.جایی که رفتم و یه خانومی یه کیسه نمک گذاشت تو بغلم و گفت ایشالا حاجت روا بشی و من دعا کردم که هرچی به صلاح زندگیمونه برا من و شوشو پیش بیاد و توی همون ماه ها که دوبار پشت سر هم تو امامزاده صالح و امامزاده حسن نمک نذری دادن دستم یهوی...
برنامه های پیش رو
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 23:08
رزرو آرایشگاه رزرو آتلیه هماهنگی برای استخر و ورزش بارداری بستن ساک بیمارستان نوشتن لیست کارهایی که باید قبل از اومدن تارا با همراهی شوشو انجام بدم...
عکس
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 23:08
برا اینکه یه آتلیه معتمد برم که بعدا غصه پخش شدن عکسا رو نخورم پیش دوست آجی فاطمه وقت گرفتم که یه آتلیه توی آموزشگاه آرایشگری مامانش داره.طبیعتا آقایونم تو ارایشگاه زنونه راه نمیدن.قرارشد یسری عکسا که تکی هستن رو با یه مدل مو و یسری لباس اونجا بگیرم و یه آتلیه دیگه تا عکس دو نفره هامون یا بهتر بگم س...
راننده
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 23:08
شوشو رو به زور راننده کردم.یعنی خدا میدونه چقدر نازشو کشیدم و بهش انرژی و روحیه دادم و شیرش کردم تا بتونم بعد از مسیر بازار روز تا خونمون راهی اتوبان ها کنمش.الان دیگه بیشتر جاها رو میریم.خوشحالم که کلاسای بارداریم و بیمارستان و دکتر و مطب سونوگرافیم و باقی جاهایی که میشه با ماشین خودمون بریم رو می ...
وزن
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 23:08
توی کلاسای بارداری خیلی مخمونو خوب می زنن برا زایمان طبیعی.یه جلسه استخرم رو هم رفتم تا چهارشنبه که جلسه بعدش هست.با شوشو شنبه بعد از کلاسام رفتیم سونوی تخمین وزن و رشد جنین.همه چیز طبیعی بود و جنین کاملا سفالیک.دکتر خواجه پور گفت یه کم هم زودتر از موعد پایین تر اومده ولی همه چیز عالیه و نگرانی ای و...
مسافر
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 23:08
پدرشوشو و مادرشوشو مشهد بودن و زنگیدن.خوشحال شدم بیشتر بابت اینکه دل شوشو خیلی گرفته بود و توقعاتی داشت از پدر و مادرش و اینجوری دلش آرومتر میشد.راستی انقدر تو این روزا دلم زیارت امام رضا رو می خواد که پشت تلفن ناخودآگاه اشکم دراومد و دلم می خواست واقعا بلند بلند گریه کنم. بعد یه کم از پدرشوشو مادرش...
خواب
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 23:08
بعد از دوهفته دایم کابوس زایمان رو دیدن الان چند شبه به انواع مختلفی خواب تارا رو میبینم.دیشبم بدنیا اومده بود اندازه بچه 6ماهه بعد بغل همه می رفت جز من:ا بعد اصلا نه شبیه من بود نه شوشو.بیشتر شبیه نی نی مینا دوست وبلاگیم بود.خخخخخخ بعد من هی به ماماها میگفتم اشتباه شده این دختر من نیست.تو بیمارستان...
چرا واقعا
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 23:08
خونه کلی ریخت و پاشه.بنده خدا شوشو هم در حد توان وقت میذاره ها ولی نمی دونم چرا هر دو روز یبار اینجوری میشه.انگار جنگه.خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ +همش میگم اگه یهو وسط این ریخت و پاش دردم بگیره زایمان کنم چی؟!بدبختم .هههههههههههههه
جشن
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 23:08
پارسال جشنی که اداره شوشو دعوت بودیم عالی بود.امسالم شنبه شب دعوتیم بمناسبت گرامیداشت دهه فجر.خواننده ای که دعوت کردن رو دوست ندارم ولی مجری برنامه و مجری برنامه های کودکشون و شومن شون رو خیلی دوس دارم.یاد پارسال رفت و برگشتمون میفتم از خنده روده بر میشم باز خوبه امسال ماشین داریم.
این روزها
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 23:59
خدا رو شکر سرفه هام خیلی بهتر شدن و رفتم و واکسن آنفولانزا رو زدم به این امید که پاییز و زمستون کم خطری در انتظار من و نی نی باشه. مامان و بابا هم که قرار بود پیاده روی اربعین رو برن کربلا در نهایت با عدم صدور مجوز از طرف دکترا که وضعیت زانوها و کمرشون رو افتضاح ارزیابی کردن،مجبور شدن قید پیاده رفتن...
گرم
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 23:58
آجی سمیرا اینا یه بخاری نو داشتن که اصلا استفاده اش نکرده بودن و این بخاری ناجی ما شد در این ایام و با اینکه اتصال و ایمنیش توی این خونه خیلی سخت بود ولی شوشو جونیم از عهده اش براومد و جمعه راهش انداخت.دلامون گرم گرم بود ،خونمونم الان گرم...:) اتاقی هم که قراره برای تاراخانومی باشه پر از خرت و پرت و...
دورهم
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 0:55
این روزها کلی برام پر از تنوع و خوشحالی شدن.عادله و محسن و فاضله و آرمان و عرفان زدند به دل جاده و آمدند خانه ی ما.کلی دلم می خواست بیشتر بمانند.خیلی دلم برای دورهمی های آن موقع مان تنگ شده است.عصر رفتیم پاساژ گردی و غروب تر باغ وحش و شب هم شهربازی... کلی خوش گذشت...دلم گرفت امروز صبح که رفتند... تو...
حال
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 0:55
دو روز مداوم با شوشو زدیم به دل شهر و شلوغی ها و جذابیت هایش... روز اول انقلاب و دانشکده خبر و استودیو و دیدار با دوست گلم مهسا ،اساتید اینجا هم به سلامتی فهمیدند باردارم! و بعد هم پارک دانشجو و جمهوری و خرید و خرید از آن فروشگاه های دوست داشتنی بارداری! و بعد سپهسالار و کت و شلوار فروشی دوست شوشو و...
نگرانی ها
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 0:54
همه تاکید کردن که ارتباطمو با نت و گروه های تلگرامیم و گوشیم و اشعه ها کم کنم.از روز اول هم همه بابت این موضوع بهم تذکر می دادن.به محض اینکه آنلاین می شدم مامان مثل پلیس فتا میومد و می گفت باز که آنلاینی!آجی سمیرا روزی یه ساعت فقط در دوران بارداری نصیحتم می کنه که چیکار کنم و چیکار نکنم و دایم حواسش...
آلرژی
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 0:54
از فرصت پیش اومده در تعطیلات عاشورا و تاسوعا و مابین التعطیلین و مرخصی شوشو استفاده کردیم و رفتیم شمال.خیلی دلم تنگ شده بود.روزای اول حضورمون اونجا که مادرشوشو و پدرشوشو نبودن ما هم از فرصت استفاده کردیم و کلی دور دور کردیم.خونه عمه شهربانو،خونه مادرجون،خونه دایی محمد،دیدار با عمه زهرا و عمه محترم و...
نگرانی ها2
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 0:54
نگرانی هایم را برای خودم می نویسم...
مو
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 0:54
نگاهم کرد و گفت وای چقدر موهایت بلند شده اند... توی دلم قند آب شد. یک آرزوی فانتزی ام موهای بلند و کمند مشکی برای مادرانه هایم بود همیشه... +همانا موهای مشکی بلند، حالت دار، لخت، مجعد، فر و حتی بافته شده ی یک زن از هر مسکنی برای خودش و همسرش آرامش بخش ترند... :)